گزارش سفر ملکیان به مشهد (1)
مصطفا ملکیان، از چهارشنبه پیش از ظهر تا جمعه صبح (1 تا 3 آذر 85)، به اتفاق فرزند و یکی از شاگردان نزدیک خود، در مشهد به سر برد.
چهارشنبه پس از استقرار، در لابی هتل ساعتی را به اتفاق برخی از دوستان در خدمتشان بودیم. من دربارهی یزدانشناسی ایشان سوالاتی را مطرح کردم. این بحث را بار قبل درست در لابی همین هتل با ایشان مطرح کرده بودم و اکنون تکملهی همان بحث را پرسیدم.
ملکیان به یک خدای وحدت وجودی قائل است اما این تلقی با خدای وحدت وجود عرفا (که وحدت وجود مادی نیست) متفاوت است و به ناتورالیسم بسیار نزدیک است زیرا تنها تفاوت رای ملکیان با ناتورالیسم این است که در ذرهذرهی هستی، قائل به وجود آگاهی است در حالی که بنابر ناتورالیسم، تنها در انسان و موجودات شبیه به او آگاهی وجود دارد. ایشان معتقد است که آگاهی از الفاظ بسیطی است که قابل تعریف نیست و برای تفهیم مطلب گفتند آگاهی همان چیزی است که ما در خود احساس میکنیم و در چیزی مانند سنگ احساس نمیکنیم اما ایشان معتقدند در سرتاسر هستی آگاهی هست البته به نزد ایشان، له و علیه این رای دلیلی در دست نیست و به رای ایشان تنها سودمندی این رای موجب شده که ما بنا بر اخلاق باور، مجاز به باورمندی به آن باشیم. تا به این جا را بار قبل از ایشان پرسیده بودم.
این بار از ایشان در بارهی بعد غیر مادی هستی پرسیدم که در پاسخ گفتند اصلا چیزی به نام بعد معنوی جهان را فهم نمیکنند و گفتند که تا هر جا در این هستی پیش برویم، دلیلی در دست نداریم که فکر کنیم، طبیعت نیست. از ایشان در باب هدایت تکوینی و تشریعی پرسیدم که گفتند اگر منظور از هدایت تکوینی این باشد که هر جزئی از این هستی، کاری میکند، چنین تعبیری را فهم میکنم و میپذیرم اما اگر منظور این است که کسی به هر ذره میگوید تو این کار را بکن و تو آن کار را بکن، من چنین تلقیای را قابل دفاع نمیدانم. دربارهی هدایت تشریعی هم گفتند که آن را قبول ندارند. یعنی این تلقی را که خدا انسان را آفرید و از قبل طرحی وجود داشت، سپس برای هدایت آنها نبی فرستاد و بعد مدام کتاب خدا را تحریف کردند به طوری که لازم آمد تا پیامبر دیگری فرستاده شود و هدایت در قالب وحی باشد. او معتقد بودند که انبیاء تلقی خود را از هستی و امر مطلق در این قالب بیان کردهاند و این تعبیر را به کار برد که آن هستی نومنی بوده است که در فهم انبیاء، اینچنین نمود پیدا کرده است.
ایشان صریحا گفتند که هستی مطلق، نسبت خاصی با انسان ندارد و برای فهم مطلب اینچنین گفتند که اگر عدد بینهایتی را فرض کنیم، نسبت این عدد با تمام عددهای محدود، یکسان است یعنی نسبتی که با 11 دارد همان نسبتی است که با 11.118.899.999 دارد. این عددهای محدودند که نسبتی خاص با هم دارند مثلا نسبتی که 11 با 14 دارد، غیر از نسبتی است که 13 با 11 دارد. پرسیدم آیا میتوان گفت این هستی واجبالوجود است؟ گفت بله و در پاسخ به سوالی نظریهی خلق را رد کرد (بار قبل گفته بود که نه چیزی به این عالم افزوده میشود و نه کاسته چون غیر از او چیزی نیست). پرسیدم آیا این هستی به جایی روان است؟ گفت از این که چیزی به سوی چیزی در حرکت باشد، دو معنا میفهمم که هیچ کدام از این دو معنا بر هستی قابل اطلاق نیست. معنی اول این که مثلا من از تهران به سوی مشهد روان یا در حرکت ام که این معنی بر هستی قابل اطلاق نیست [ ظاهرا دلیل آن این بود که بنابرفرض، چیزی غیر از هستی وجود ندارد که هستی به سوی او در روان باشد] و معنی دوم هم این است که من هدفی دارم و آن هدف بالفعل موجود نیست و من میخواهم به هدفام برسم که این هم درمورد هستی قابل اطلاق نیست.
ایشان افزودند که این انسان است که به دلیل دارا بودن خصیصههای خاصی، نسبتی خاص با هستی دارد. سپس خصیصهی انسان را بیان کردند و گفتند این گونه بهنظر میرسد که انسان تنها جانوری است که میداند میمیرد، به آنچه دارد راضی نیست و همیشه احساس نارضایتی دارد، ایشان گفتند که انسان حیوان ناراضی است، علاوه بر این که انسان یگانه موجودی است که عشق (به معنی آگاپه نه اروس) دارد و همین خصیصه سائق به بسیاری از تمایلات عرفانی است. خصیصهی دیگر، خصیصهی علم حصولی است یعنی استدلال میکنیم که خدایی هست، استدلالگری هم خصیصهی ویژهی انسان است. همین خصایص موجب میشود که انسان با هستی رابطهای خاص برقرار کند. لحظهی آخر هم در حالی که قدمزنان به سمت اتاقشان میرفتند از ایشان دربارهی این نظر پرسیدم که آیا این تلقی از هستی به نهیلیسم (فروریختن ارزشها) نمیانجامد؟ لحظهی آخر بود و نشد پاسخ مبسوطی بگیرم اما ایشان گفتند نه! و گفتند ما تجربتا بسیاری افراد داریم که به خدای غیر متشخص قائلاند اما از مطلقانگاری اخلاقی دفاع میکنند و اخلاق را قراردادی و نسبی نمیدانند و علاوه بر آن به نحوی منطقی هم چنین چیزی در نمیآید. گفتم آیا بنابر این نظر، هستی کر و کور نمیشود؟ گفتند نه، گفتم آیا آدمی تنها نمیشود؟ فرصت بسط نشد.
چهارشنبه عصر با ایشان دیدار نداشتیم و ملاقات بعدی پنج شنبه صبح بود.

نظرها
سلام آقای میر دامادی
در مورد استاد ملکیان یه سوال داشتم . استاد نماز می خونه یا نه؟ ممنون میشم از طریق ایمیل جوابم بدی . راضی به انتشار این مطلب نیستم.
فکر می کنم نماز خوندن یا نخوندن ایشون اولا مهمه دوما مساله خصوصی نیست.
ارادتمند شما
یاسر: اولا نماز خواندن فرد لزوما امر مهمی نیست و ثانیا امری خصوصی است اما به هر حال من بارها استاد را در حال نماز دیدهام و حتا مقید به نماز صبح ( که معمولا نمازی بی حظی در میان متدینان است) هستند
Posted by: رفیعی | November 27, 2006 9:44 AM
با تشكر از حباب
و با عرض ارادت به جناب استاد ملكيان به خاطر انديشه و منش بالاي ايشان و با آرزوي توفيقات روز افزون
Posted by: raha | November 28, 2006 12:28 PM
سلام
نوشته بودم راضی به انتشار نیستم.
تکمله : موضوع مهمه چون تفاوت نماز خوندن و نخوندن از زمین تا آسمونه.
موضوع در مورد استاد خصوصی نیست چون به نظریات استاد مدخلیت تام داره
یاسر: اینو منتشر کنم؟
Posted by: رفیعی | November 28, 2006 7:37 PM
سلام جناب ميردامادي. توفيق نبود مدتي در خدمت نبوديم!مشكلات بلاگفا هم برطرف شد چيزكي نوشتيم.
اماآقاي ملكيان چنانكه خودتان گفتيد در ذرهذره هستی، قائل به وجود آگاهی است بنابراين نميتواند هستی را کر و کور بداند.
اگر نظر بنده را بخواهي هيچگاه در اين وادي از متافيزيك دنبال صدق و كذب نيستم، يعني نمي توانم باشم. و اصلا كيست كه بتواند باشد! ملكيان راست ميگويد يا ناتوراليستها يا مومنان به خداي متشخص؟
لطف وادي متافيزيك به معنا بخشي آن است. حالا هركس معناي خودش را . پاسخ به ادعاي صادق دراين وادي، همانست كه صدها سال قبل حافظ گفت: هر كس حكايتي به تصور چرا كند؟ موجود "محدود" چطور ميتواند از دايره "نسبتها" خارج شود؟ و از موضعي ديگر به جايگاه "خود" و "كل" نظر كند و از اين واقعيت فراگير سخني بگويد؟
Posted by: فيضيخواه | November 29, 2006 1:10 PM
یره گردن کلفتی مکنی وقتی مگه راضی ثیست یعنی راضی نیست
Posted by: ممد سیبیل | November 30, 2006 10:24 AM
سلام
آقا چرا می زنی ؟
(اینو می تونی منتشر کنی)
Posted by: رفیعی | December 1, 2006 12:47 PM
بسم الله الرحمان الرحیم. سلام!
فرمایش شما:
اولا نماز خواندن فرد لزوما امر مهمی نیست و ثانیا امری خصوصی است اما به هر حال من بارها استاد را در حال نماز دیدهام و حتا مقید به نماز صبح ( که معمولا نمازی بی حظی در میان متدینان است) هستند
گمان کنم ملکیان، خودش، دارای درجاتی از دانائی و معرفت باشد که این سؤالات را این گونه جواب ندهد. نماز خواندن مهم است. بدون بحث. بدون شک. طبق مجموع آیات و روایات و سیره ی عملی ی پیامبر و ائمه. حتا: ان الوصول الی الله عز و جل سفر لا یدرک الا بامتطاء اللیل. یعنی «نماز واجب» که جای خود دارد. نماز خواندن مهم و حتمی و قطعی است، ولی معلوم نیست نماز خواندن، اگر در حد خواندن باشد و به «اقامه» نرسد، سعادت انسان را تأمین کند، و معلوم نیست به تنهائی انسان را به رشد زیاد برساند. نماز نخواندن یعنی «ضد رشد». آیا فضلا برای ترغیب به «تفکر» و «تدبر» و «تعقل» راهی جز کوفتن بر سر نماز و مانند آن سراغ ندارید؟ ببینیم ائمه چه کردند و چه گفتند؟ کجا بوده که ائمه در نظر و در عمل بین احکام و اخلاق و تفکر و تعقل فاصله بیندازند؟ فاصله ها کار ماست. فقها بعضا بین خود و دیگران فاصله می اندازند. سروش بعضاً بین اخلاق و احکام فاصله می اندازد. ما فاصله ها را پر کنیم.
پرچم الله را به دست بگیر. پرچم رهبر فقید و رهبر کنونی و سروش و ملکیان و مکارم شیرازی دست خودشان باشد.
چی بگم والّا.
یاسر: سید عباس جان چیزی از انگلیسی ترجمه کردهام مدتها قبل تحت عنوان «آیا میتوانیم امر به عبات شویم» و نویسنده نشان داده که نمیتوانیم دلام نیامد آن را بر روی وبلاگ بگذارم دارم تحریک میشوم که بگذارم.
Posted by: seyyed abbaas-e seyyed mohammadi | December 5, 2006 10:37 PM